X
تبلیغات
دغـــدغــه هـاي يـك دخــــتر مغـــــرور

دغـــدغــه هـاي يـك دخــــتر مغـــــرور

سلام دوستان

توی دو راهی موندم نیاز به کمک دارم

اول که بگم رضا برگشت

حتی جوابشم ندادم کلی زنگ زد افتاد به غلط کردم

بهش گفتم دیگه زنگ نزن

رفت با همون دوستم دوست شد ...هه

حالا هم که با محمد دعواش شده سر من سر همه چیز

حالا رضا میخواد مخ منو بزنه که حال محمد اینا رو بگیره خیلی دور و بره من میپلکه

میخواد تلافی دربیاره

محمد میگه کاری به کارش نداشته باش

اما نمیتونم ...

دوس دارم زنگ بزنم فحشو بکشم بهش ..!
اونا فکر میکنن من با محمد دوستم برا این باهاش بدن

اعصابم خرابه رضا هر کاری ازش بر میاد.

هی سعی میکنم یکم بیخیال شم تا یکی از دوستام زنگ میزنه میگه

راستییییییییییی رضا این جورههه اون جووورهه

دیشب دوستم زنگ زده میگه رضا ر.و دیدم واااای چه تیپی داره چه هیکلی چقدر مشکی بهش میاد و ...

منم پا تلفن زدم زیر گریه

بعد میگه آجی ولی ارزش نداره ...

اخه لاااامصب اگه ارزش نداره چرا انفدر تعریفشو میدین ..!؟ حال منو بد میکنید...!

هر چی میکشم از این دوستامه

نمیدونم چیکار کنم  به حرف محمد گوش بدم یا رو در رو شیم حالشو بگیرم

نمیدونم...

نظر شما چیه


+ تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1392 | ساعت11:47 | نويسنده anahita
|


وای چفدر امروز روز بدی بود...

او مدرسه با همون دوستم که گفتم بهم بد کرد دعوام شد بهم گفت رضا رو ازت گزفتم ..!!!

یعنی من حالم از رفاقت این جوری بهم میخوره ...

دیگه حالم ازش بهم میخوره...

دیگه به هیچ کس اعتماد نمیکنم...

میخواستم بهش بگم برو با همون رضا که هرچی بی ابرویی داری ار حرفاییه مه اون پشتت زده و خبر نداری

اما جواب حرفشو ندادم واقعا ارزش ناراحتیو نداره

میسپارمش دست خدا...

هر بدی بهم کرده سرش میاد...

مرسی از دوستایی که باهام همدردی میکنن واقعا تشکر


+ تاريخ یکشنبه پنجم آبان 1392 | ساعت17:29 | نويسنده anahita
|


وای بچه ها نمیدونید چی شد!!!

رفته بودم پارک دیشب بعد محمد اس داد گفت منم پارک بیا ته پارک جای همیشکی کارت دارم

منو محمد باهم قهر بودیم گفتم بزار برم ببینم چشه ... خواستم باهاش آشتی کنم

تولد پسر داییم بود همه رو دعوت کرده بود پارک بعد محمد هم دوستشه اومده بودن پارک که اخر شب برن تولد پسر داییمو تبریک بگن ولی یه جای دیگه نشنسته بودن

خلاصه منم با ۴ تا از دوستام بودم یکیشون داداشش باهاش بود داشت باهامون راه میرفت

به دوستم گفتم بریم پایین آب پیش محمد کارش دارم

رفتیم پایین محمد و چند تا از دوستش نشسته بودن داشتن قلیون میکشیدن

بعد دوستم گفت به محمد بگو قلیونو بیاره واسمون به محمد اشاره دادم قلیونو بیار محمد هم قلیونو اورد جلو دوستام داشتن میکشیدن

بعد من به محمد گفتم بیا اینور بگو کارتو

بعد سلام علیک کردیم

یهو بسیجیا ریختن اونجا بعد گفتن شما باهم چه نسبتی دارین بعد منم با پررویی گفتم یه دوست خانوادگیه چطور مگه؟ چیزی شده؟ گفت کارت شناسایی؟ بعد ما محل نذاشتیم گفت سوار ماشین بشین تا دستبند نزدم

دیگه همه  دوستا محمد جمع شدن دورمون که مشکلو حل کنن منم از پشت دویدم که برم

همشون دو زدن دنبالم

تند تند دویدم فک کردم گمم میکنن اما کارم اخر خریت بود چون با سر تا پا لباس قرمز امکان نداره گمم کنن

خلاصه من دویدیم تا ته پارک دوستم یه دفعه صدام زد مامانش باهاش بود دویدم بغل مامانش گفتم خاله توروخدا بگین مامانمین مامانش خیلی هوامو داشت

مردا یه دفعه اومدن یکیشون گفت میدونستی حق تیر اندازی داریم یکیشون خواست بزنتم که فرار کردم

همه مردم جمع شده بودن ول نمیکردن ماشین پلیس اومد گفت باید سوار شی دیدم به محمد دستبند زده بودن منم مجبور شدم سوار شم

تو ماسیت بردنمون تا ستاد امنیت اخلاقی امر به معروف نهی از منکر بود فکر کنم

هرچی التماس کردم نمیزاشتن برم تا پسر داییم از گوش دوستاش فهمیده بود که منو گرفتن زنگ زد گوشیمو بهم نمیدادن بلد نبود با تبلت حرف بزنه بلد نبود ج بده مجبدر شد گوشیو بده خودم ج بدم

یه دفعه پسر داییم گفت کجایی خلاصه دیگه زنگ زدم به  مامانو بابام

اومدن اونجا همه پسر داییم هم اومده بود

خلاصه الان مامانو بابام باهام حرف نمیزنن

گوشیمو خواستن مامورا چک کنن نتونستن اما گوشی محمدو چک کردن چون رمز نداشت اسمس هامو نشون مامانم بابام داده بودن

خلاصه که بگم بد بخت شدم

نگران محمد بودم اخه گفتن میفرستیم دادگاهو این حرفا

اما انگار اونو هم ول کردن دوستش بهم گفت

اما اصلا روم نیست بهش بزنگم

گند زدیم

حالا بگین من چه غلطی کنم الان ؟؟؟؟؟؟


+ تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1392 | ساعت11:57 | نويسنده anahita
|


دلم گریه میخواد

خیلی تنهام... دلم میگیره از این همه تنهایی...

به هیچ کس اعتماد ندارم نه دوستام نه آشناها نه هیچکس

هیچکس نیست که واقعا بی منظورو از روی دوست داشتن بهم نزدیک شه

هرکسی یه هدف داره

امروز هوا بارونی بود یاد رضا افتادم

این حالو هوا منو برگردونده به عقب دارم داغون میشم

نمیدونم چم شده دلم میخواد از ته دلم بخندمو مثل قبلا شم اما دیگه نمیتونم ...

نمیتونم مثل قبلا باشم...

نمیتونم خوشحال باشم...

نمیتونم به کسی اعتماد کنم...

از کسی ضربه خوردم که مثل آجیم بود...

رضا رو میشه فراموش کرد اما بهترین دوستم چرا؟؟؟؟

اونی که گریه هاش رو شونه من بود اونی که هرچی داشت از من بود

کسی بهم خیانت کرد که قسم راستم جونش بود

بعضی اوقات ته دلم میگه ببخشش اما وقتی یاد رضا میوفتم دلم میخواد زنگ بزنم بهش بگم چرااااا چرا باهام این کارو کردی؟؟؟

چرا کاری کردی که ازت متنفر بشم؟؟؟؟

چرا کاری کردی که بهت بی اعتماد شم؟؟؟؟

چرا نمیزارین آدم خوبی باشم؟؟؟ چرا میخواین با بدی باهاتون رفتار کنم؟؟؟

اخه مگه چه بدی بهش کرده بودم که بین منو رضا قرار گرفت؟!!

خــــــــــــــدایا آرزوی مــــــــــــــرگ میکنم !!!

یه پسری هست اسمش محمد

بهم میگه آجی

دوست رضاست اونه که همه چیو درباره رضا بهم گفت

نمیدونم چرا به اونم نمیتونم اعتماد کنم

خیلی دوستش دارم اما کاری که رضا باهام کرد نسبت به همه بی اعتماد کرد

کاری کرد که بعد از خودش هیچکیو تو زندگیم راه ندم!!!

محمد خیلی واسم مهمه همیشه و در همه حال کنارم بوده اما حس میکنم اونم یه روی دیگه داره

یا ممکنه داشته باشه

میترسم از اونم ضربه بخورم

وقتی حالم بد میشه زنگ میزنم محمد..!!!!

چند شب پیش داشتم گریه میکردم زنگ زدم محمد پای تلفن انقدر گریه کردم که ازم قول گرفت دیگه گریه نکنم گفت نمیزارم این جوری بمونی اما هیچکی نمیتونه از این حالو هوا درم بیاره

گفت اخه رضا ارزش داره واسش این کارارو میکنی؟؟

وقتی دوستای خودش اینو میگن من چی بگم دیگه!!!

دلم گــــــــــــــرفته خیــــــــــــــلی ...!!!!

 

 


+ تاريخ جمعه پنجم مهر 1392 | ساعت20:58 | نويسنده anahita
|


خدایا

دلم خیلی گرفته

همش سعی میکنم به خودم بگم که دارم رضا رو فراموش میکنم

اما حقیقت  اینه که روز به روز بیشتر عاشقش میشم

نمیدونم چرا ولی با گذشت زمان هیچ تغیری نکرده حاله من تازه بیشتر از قبل دوستش دارم

بعض تو گلومه دلم میخواد بزنم زیر گریه

دلم میخواد زنگ بزنم بهش

فقط ۱ بار دیگه صداشو بشنوم

دلم میخواد زنگ بزنم بهش بگم رضا هنوز دوستت دارم برگرد

اما میدونم فایده ای نداره ...

دلم گرفته چون میدونم اون هیچ وقت مال من نمیشه

دلم میخواد زمان برگرد به عقب

به اون دورانمون به اون شبایی که تا صبح باهم حرف میزدیم

چند شبه نخوابیدم تا صبح گریه میکنم این هوا منو یاد رضا میندازه

دقیقا این موقع سال پیش باهاش بودم

اینه که دیوونم میکنه

چند وقت دیگه که بارون بیاد داغون میشم اخه همیشه شبای بارونی میرفتم پیش رضا زیر بارون قدم میزدیم

خیلی دلم گرفتههههههههه

خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی

 


+ تاريخ چهارشنبه سوم مهر 1392 | ساعت13:29 | نويسنده anahita
|


سلامتـی دختـری که دورش پرِ پسـرِ اسمی و پولداره ولی دلش گيرِ يه نفــره. .

سلامتـی دختـری که خيلی کسـا می خوان باهـاش باشن اما اون يه نفـر رو می خواد .

سلامتـی دختـری که حاضـره خودشـو به آب و آتيش بزنه ولـی هيچ انتظاری ازتـــ نداره .

سلامتـی دختـری که تمـامِ زندگيشـی اما اون يه ذره اَز زندگی تو هـم نيست .

سلامتـی دختـری که هـر روزشو داره با تو امـّا خالی از تو ميگذرونه و صداشـَم در نمياد .

سلامتـی دختـری که به خاطـر پول و ماشين اون يکـی ولش کـردی امـّا ته دلش هنـوز ميخوادِت .

سلامتـی دختـری که تو تنهايياش هيچکـی جــُز تو  نيستــ .

به سلامتـی دختـری که هرچی نداشتـــــ ، يه قلبـــ داشت پر از اسمِ تـو .

و به سلامتـی دختـری که موقعـی که هيچـی نداشتی عاشقتــــ بـود 

ولـی وَقتی به يـه سـری چيزا رسيدی ولـش کـَردی ...!!!
 
خیلی دلم میخواست این پستمو میخوندی
مخاطب خاص

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 | ساعت3:26 | نويسنده anahita
|


خدایااااااااااااااااا

باز رضا رو دیدم

ااااهههههه

حالم بده

واسه خودش تیپ زده بود با دوستش میچرخید

اخه چرا من باید انقد اونو دوس داشته باشم در صورتی که اون به من فکرم نمیکنه


+ تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور 1392 | ساعت22:48 | نويسنده anahita
|


امروز تولد دوستم بود

گفت بریم کافی شاپ

خلاصه خواستیم بریم بعد گفت اول بریم خیابون من یه مانتو دیدم میخوام بخرمش منم گفتم باشه و اومدیم که بریم رضا تو ماشینش نشسته بود داشت با گوشی حرف میزد منو دید با تعجب نگام کرد شاید واسه این تعجب کرد که ظاهرم عوض شده بود

فکر کنم واسه این تعجب کرد چون من هیچ وقت انقد جلف لباس نمیپوشیدم

اررره

جلف لباس پوشیدم که بدونه من میتونم مثل بقییه دخترا باشم بدونه منم اگه بخوام میتونم مثل زنای خرابی که باهاشون رابطه داره باشم

دیدمش دلم گرفت قلبم تند تند میزد این دوسته منم دنباله اون مانتو هی منو میکشید این ور اونور

تا از ۱ کوچه رد شدیم منو دوستام ۲تامون گفتیم یادتههههه؟؟؟

یه لبخند زدم گفتم اره اولین دیدارمون اینجا بود یه لبخند زدم با اینکه بغض تو گلوم بود و اشک تو چشمام

رفتیم کافی شاپ همون جایی که همیشه با رضا میرفتم

دوستم گفت اناهیتا رو اون صندلی یادته؟

منم با عصبانیت گفتم ارهههه یادمههه دیگه تو یادم ننداز

داد زدم

همه موندن نگا کردن

خود به خود اشکام داشت سرازیر میشد دیگه

خیلی خودمو گرفتم که اونجا جولو دوستا رضا گریه نکنم

رفتم که سفارش بدم بعد پسره گفت ببخشید که خودم نیومدم سفارشتونو بگیرم فکر کردم منتظر کسی هستید فکر کردم قرار دارن

یعنی اینو که گفت خواستم پشت دست بزنم تو دهنش

یعنی ۲ تا دختر نمیتونن بیان کافی شاپ؟؟؟ حتما باید قرار داشته باشن؟؟؟

ااااه اخه چرا مردم این جورن !!!

تو دلم بود بهش بگم من یه رضا داشتم که دیگه ندارم دیگه با بابابزرگم بیام اینحا

خلاصه اومدم خونه اما دلم خیلی گرفته

با  بعضی که تو گلومه نمیدونم چیکار کنم ...!

برم یه نخ سیگار بکشم فعلا بای بچه ها


+ تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1392 | ساعت21:34 | نويسنده anahita
|


سلام

مرسی از نظراتون بچه ها کاش گوش میدادم...

کاش به حرفاش دل نمیبستم...

کاش زودتر از اینا میفهمیدم چه جور ادامیه

دروغ گویه ماهری بود...

۹ ماه چیز کمی نبود ۹ ماه باهام بود و به گفته ی خودش تا حالا انقدر با کسی نمونده من واسش با همه فرق دارم ..ههه... اره اما اخرشم بهم گفت توام مثل بقییه ای...

کاش از اول میدونستم به  خاطر پول باهامه

یه بهونه دادم دستش که بره

رفت...

بخاطر اینکه با پسر داييم رفتم بستني خوردم رفت...

جالبه نه ؟؟؟

احساس ميكنم 9 ماهو دنبال يه بهونه بود و منم يه بهونه دادم دستش كه بهم بگه بهم خيانت كردي

حتي نزاشت واسش توضيح بدم كه چرا رفتم !!!

الانم به دوستام نزديك شده كه حااله منو بگيره

الان ديگه دارم به اين اوضاع عادت ميكنم اما اوايل خيلي داغون ميشدم ميديدمش با دوستام

داغون مشدم ميديدم بي تفاوت از كنارم رد ميشه انگار كه نه انگار 9 ماهو با هم گزرونديم

رفت همه جا داد زد گفت اناهيتا بهم خيانت كرد

در صورتي كه حالا فهميدم همه زماني كه باهام بوده دوستمو ميخواسته

همه زماني كه باهم بوده با كسايي ديگه هم بوده

حالم خيلي خرابه

جرات ندارم اسم رضا رو روي زبونم بيارم هر جا ميگم رضا ميگن خاك تو سرت كه با همچين ادمي دوست بودي ادم اشغاليه ادم ... ادم ... اما خودشون ميرن باهاش دوست ميشن

بيخيال حالا ديگه مهم نيست

مهم اينه كه دوروبريامو شناختم

فهميدم دوسته صميميم باهاش لاس ميزده

فهميدم امارمو دوسته صميميم  بهش ميداده

به خاطر رضا دستامو پر خط كردم دستام پر خون بود رفتم پيشش با دست خوني دستاشو گرفتم گفتم نروو ببخش ديگه با پسر داييم جايي نميرم گفتمش ببخش كه بهت دروغ گفتم ببخش بي اجازت بيرون رفتم تو هرچي بگي همون ميشه

 اما ...

هولم داد گفت ديگه نميبخشمت زياد بخشيدمت ديگه نه...

يه جوري حرف ميزد انگار من بهش خيانت ميكردم يا انگار رفتم يه بستني خوردم خيلي كاره شاخي بوده

بعدش از زبون دوستاش فهميدم كه نه بابا من اصن واسش مهم نبودم اون كلا دنباله بهونه بوده كه بره ...

بخاطرش ۳ بار خودكشي كردم

الان چند ماهه بخاطرش سيگار ميكشم

بخاطرش خيلي كارايي كه نبايد ميكردمو كردم اما اون با دوستام خوشه

شب و روز يه نخ سيگار دستمه پك ميزنمو گريه ميكنم با خاطراتش اما اون...

دلم بدجور گرفته ....


+ تاريخ شنبه نهم شهریور 1392 | ساعت23:11 | نويسنده anahita
|


سلام بچه ها

با خبراي جديدي اومدم

الان ديگه خيلي خوشحالم ... با رضا داريم به يه جاهايي ميرسيم

نميدونم... شك دارم...دو دلم.... اما حس خوبي دارم

راستش كم كم داره دستم رو ميشه... مامانم اينا دارن ميفهمن ...

گفته بودم كه رضا با يكي دوست بود؟؟؟؟؟ يادتون هست؟؟؟؟؟
اون دختره  يه زماني دوستم بود

سر رضا تموم شد دوستشمون

ديروز بهم گفت برو جلو رضاتو بگير و يه مشت از اين حرفا

منم چندتا اس طعنه دار فرستادم واسه رضا از اوووووون اس هاا نيش دار

بعد هي زنگ ميزد هي رد ميدادم بعد ديگه اصلا محل نذاشتم گذاشتم خوب زنگ بزنه ج نميدادم

تا اينكه ج  دادم گفتم : هاااااا

گفت چي شده؟ چرا ج نميدي؟ باز كي از من حرف زده

گفتم هيچي  قطع كردم

خلاصه بعد از ۳ .۴ بار قطع كردنو پيچوندن از زير زبونم كشيد  جريانو گفت پدرشو در ميارم... اره از لج اين كارارو ميكنه كه رابطه منو با تو خراب كنه....يه ساعت قسم خورد ... بعد هزارو يك فحشي كه بهش دادم و كلي دعوا رفت فيس بوك به دختره pm داد که یه وقت از خونه نزنی بیرون اگه ببینمت زندت نمیزارم بعد از تو نیم و فیس بوک آیدیشو پاک کرد

خلاصه...

دختره لرزش گرفته بود زنگ زد به دوس پسرش جریانو بهش گفت بعد پسره رضا رو ادد کرد بهش گفت توروخدا باهاش کاری نداشته باش گناه داره و این حرفا...

جالب اینجاس که دوس پسرس پسر دایی دختر داییمه

یعنی فامیله

با منم ناجووووور لج افتاده اخه یه مدت سرکارش گذاشته بودم

حالا بریم سراغ قسمت مورد علاقم

رضا یه آجی داره که خیلی دوستش داره و قسم راستش جونه اونه

بهم گفت به جون اجیم خیلی دوستت دارم

و یه مشت از این حرفا

گفت یه تا موتو یه صد تا از این .... ها نمیدم

خلاصه.....

این جور شد....

حالا شما نظرتون چیه؟؟؟؟


+ تاريخ جمعه بیستم بهمن 1391 | ساعت14:25 | نويسنده anahita
|