X
تبلیغات
گل من گلدون نو مبارک

گل من گلدون نو مبارک

من چه ميدانستم دل هر کس ، دل نيست

Wow

سلام بچه ها

با خبراي جديدي اومدم

الان ديگه خيلي خوشحالم ... با رضا داريم به يه جاهايي ميرسيم

نميدونم... شك دارم...دو دلم.... اما حس خوبي دارم

راستش كم كم داره دستم رو ميشه... مامانم اينا دارن ميفهمن ...

گفته بودم كه رضا با يكي دوست بود؟؟؟؟؟ يادتون هست؟؟؟؟؟
اون دختره  يه زماني دوستم بود

سر رضا تموم شد دوستشمون

ديروز بهم گفت برو جلو رضاتو بگير و يه مشت از اين حرفا

منم چندتا اس طعنه دار فرستادم واسه رضا از اوووووون اس هاا نيش دار

بعد هي زنگ ميزد هي رد ميدادم بعد ديگه اصلا محل نذاشتم گذاشتم خوب زنگ بزنه ج نميدادم

تا اينكه ج  دادم گفتم : هاااااا

گفت چي شده؟ چرا ج نميدي؟ باز كي از من حرف زده

گفتم هيچي  قطع كردم

خلاصه بعد از ۳ .۴ بار قطع كردنو پيچوندن از زير زبونم كشيد  جريانو گفت پدرشو در ميارم... اره از لج اين كارارو ميكنه كه رابطه منو با تو خراب كنه....يه ساعت قسم خورد ... بعد هزارو يك فحشي كه بهش دادم و كلي دعوا رفت فيس بوك به دختره pm داد که یه وقت از خونه نزنی بیرون اگه ببینمت زندت نمیزارم بعد از تو نیم و فیس بوک آیدیشو پاک کرد

خلاصه...

دختره لرزش گرفته بود زنگ زد به دوس پسرش جریانو بهش گفت بعد پسره رضا رو ادد کرد بهش گفت توروخدا باهاش کاری نداشته باش گناه داره و این حرفا...

جالب اینجاس که دوس پسرس پسر دایی دختر داییمه

یعنی فامیله

با منم ناجووووور لج افتاده اخه یه مدت سرکارش گذاشته بودم

حالا بریم سراغ قسمت مورد علاقم

رضا یه آجی داره که خیلی دوستش داره و قسم راستش جونه اونه

بهم گفت به جون اجیم خیلی دوستت دارم

و یه مشت از این حرفا

گفت یه تا موتو یه صد تا از این .... ها نمیدم

خلاصه.....

این جور شد....

حالا شما نظرتون چیه؟؟؟؟

[ جمعه بیستم بهمن 1391 ] [ 14:25 ] [ اناهیتا ] [ ]


دوباره....

سلام دوستان

اومدم یه جریان جدید از زندگیمو بگم

.....رضا.....

پسر معروف شهرمون....

پسری که هر دختری میخواد باهاش دوست بشه

عاشقشم بد جوووور

الان با هم دوستیم

اما از آینده میترسم

اون با خیلیا بوده حتی  چند نفرو هم دوست داشته اما به جایی نرسیده

دوست دخترا قبلیش همه هنوز دوستش دارن

نمیدونم چیکار کنم

خیلی میترسم از دستش بدم

خیلی باهاش خاطره دارم

همه کوچه پس کوچه ها ...همه پارکا ...همه خیابونا

با اون بودم

یعنی واقعا فراموش کردنش غیر ممکنه

من آدمی نبودم بخوام انقدر به پسری اعتماد کنم یا وابسته شم

اولین پسریه که این جور دلمو دزدید

نمیدونم چرا اما اصلا بهش اعتماد ندارم ...خیلی بهش شک دارم...شاید واسه اینه که وقتی باهاش دوست شدم که با یه دختر دیگه هم دوست بود

پس باید این احتمال رو بدم ممکنه وقتی با منه با یکی دیگه هم باشه

خیلی دوستش دارم اونم میگه دوستم داره و نمیخواد از دستم بده

به کمکتون نیاز دارم بچه ها

نظرتونو بگید

[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ 16:35 ] [ اناهیتا ] [ ]


خدایا

سلام

دارم دیوونه میشم هیچ چیز بیشتر از  درد ودل با شما آرامش نمیده

 بهتون که گفتم دیگه تموم کردیم

اما جمعه زنگ زد و گفت:

سلام خوبی ؟ کجایی؟ کار خاصی نداشتم خواستم عیدو تبریک بگم .................

اخه هی که میخوام فراموشش کنم باید یه کاری کنه که دوباره بهش فکر کنم

راستشو بخوایید مطمئنم که میخواست آشتی کنه اما چون تحولیش نگرفتم چیزی نگفت

زود خداحافظی بعد دوباره زنگ زد ج دادم زود قطع کرد فکر کنم شارژ نداشت میخواست من زنگ بزنم

منم که غرور سرتا پامو گرفته بود بهش زنگ نزدم گفتم پرو میشه دوباره

اما خدایا

دارم دق میکنم

دیشب یاد اون روز افتادم که دستمو گرفت خیلی گریه کردم به خدا دیگه زندگی سخت شده برام

دوس دارم آشتی کنم اما ته دلم میگه نه فراموشش کنم زندگیت بهتره اما نمیشه به خدا نمیشه..!

تورو خدا بگید چیکار کنم ؟؟

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 19:10 ] [ اناهیتا ] [ ]


دیگه تموم شد...

سلام

بچه ها این دفعه به همتون قول میدم که واسه همیشه تموم کردم این دفعه کاملا جدی بود...!
همین ۱۰ دقیقه پیش تموم کردم گفتم تا حسشه تا دارم گریه میکنم برم و خبرو به همتون بگم

بهش گفتم که من هروقت خودم بهت بای میدم دوباره بهت ز میزنم اخه نمیتونم دوریتو تحمل کنم هیچ وقت منتظر بای من نباش اگه خواستی خودت بای بده اونوقت من دیگه اس نمیدم یا زنگ نمیزنم با خنده گفت بای

گفتم جدی ؟
گفت اره خو دیگه بای

گفتم واسه همیشه؟
گفت اره

گفتم باشه  کاری نداری... خلاصه خداحافظ

.

.

.

این حقم نبود

بعد بهش این اسو دادم

من منظورم این نبود که بای بده خواستم بگم اگه تو باهام تموم کنی دیگه ز نمیزنم ... عکستو .شمارتو.اس هاتو . همه پاک شدن . خداکنه خودتم زود فراموش شی ... اخر ماه قراراه بیام کرمانشاه امیدوارم نینمت تا اخر عمر . بای

اینو دادم

ج نداد

اگه هم بده یا ز بزنه ج نمیدم بهش .. اخه کلاس بود

دیگه جدی جدی عکسشو سوزوندم  همه اس هاشو پاک کردم میدونم کار درستی کردم بهتره که فراموشش کنم تا اینکه بشینم و غصه دوریشو بخورم

بچه ها نیاز جدی به همدردی دارم

توروخدا نظرتونو بدید

 

[ سه شنبه نهم آبان 1391 ] [ 15:50 ] [ اناهیتا ] [ ]


...

سلام

بچه هااااا

یه چیز میگم توروخدا دعوا نکنید

بگم؟

؟
؟
.

.

.

.

آشتی کردیم

نتونستم دوریشو تحمل کنم

یه روز که دوستم خونمون بود بهش اس دادم که:

سرم را شایددیگران در نبودت گرم کنند

اما دلم را هرگز...

اونم ج داد و بعد زنگید و خلاصه خیلی حرف زدیم

من ادمی نیستم که بخوام حرف پسری رو باور کنم اما متاسفانه باید بگم که باور کردم ...شک دارم ولی باور کردم.. من دوستش دارم به جز باور کردن کاری بلد نیستم

حرفامو هم پس میگیرم اون با کسی نیست مطمئن شدم

یکی از دوستام که ۲۳ سالشه و دانشجوی روانشناسیه و من خیلی قبولش دارم رو وقتی خونشون بودم گذاشتم باهاش حرف بزنه اول امیر باهاش بد حرف زد بعدش که گفتم این مثل آجیمه نباید این طور حرف میزدی گفت باشه بزار دوباره باهاش حرف بزنم و خلاصه ...

دوستم که ناراحت شده بود هی میگفت نه دیگه کاریش ندارم و ... به اسرار من راضی شد باهاش حرف بزنه

هم امیر گفت خیلی دختر خوبیه هم دوستم گفت اناهیتا دوست داره

حالا خدا میدونه...

ولی خداییش  اگه براش مهم نبودم و علاقه ای بهم نداشت چرا باید باهام میموند وقتی کلی فاصله بینمونه و من مال یه جا دیگه و اون مال کرمانشاه ...

نظرتونو بگید؟؟

مایلم بدونم

روز به  روز بیشتر بهش وابسته میشم اصلا نمیتونم دوریشو تحمل کنم

گفته عید میاد شهرما که منو ببینه

اخه اگه براش مهم نبودم که تعطیلاتشو خراب نمیکرد که بیاد اینجا..

منتظر جوابتون هستم هااا

بای

[ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 ] [ 15:12 ] [ اناهیتا ] [ ]


اینم از این

سلام من اومد

همین الان از مدرسه اومدحوصله خودمو هم ندارم اومدم خبر جدیدو بدم

چند شب پیش امیر زنگ زد ج ندادم بعد اس داد که خواستم حالتو بپرسم نمیخوای ج بدی . بای بعد اس دادم عاااااالیم لازم نکرده . بای بعد اس داد که خدارو شگر همونیه که میخواستم دیگه منم ج ندادم که روش کم بشه

حالا دیروز سرکلاس دوستم گفت شماره یکیو بده باهاش حرف بزنم منم شماره امیرو دادم   گفتم بهش بگو دوست منی که بدونه بعد اس داد دوست اناهیتام و اونم بهش گفت جان دلم کاری داشتین ؟ خلاصه با هم حرفیدن

بعد امروز گفتم چه خبر گفت که دیشب گفته دیگه با هم نباشیم بهتره گفتمش چرا ؟ گفته که اناهیتا وقتی باهام بهم زد من دیگه بیخیالش شدم چون بچه اینجا نبود تو که بچه اینجا نیستی...

خلاصه  هیچی من دوست داشتم اینا با هم میموندن که بیاد شهر ما من یکم اذیتش کنم اماهیچی...

امروز که عکسشو بردم مدرسه نشون بچه ها دادم همه میگفتن خیلی خبری که ولش کردی خیلی خوشکله ...خوش هیکله ... چشماش نازه ... تیپش مهشره .

ولی اونا نمیفهن چه حسیه از یکی خوشت بیاد بدونی با صدتا دیگه هم هست

اون تو کرمانشاه صد تا هم بیشتر دوست  دختر داره

دلیلی نداره من باهاش بمونم

حوصله فکر کردن بهشو ندارم اصلا

بای

 

[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 15:11 ] [ اناهیتا ] [ ]


نظر الکی ندید

این وب برای مشکلاتمه که با شما درمیون بزارم  نمیفهمم چرا بعضی ها چرت و پرت میگن

لطفا نظر الکی ندید

خودم هزار مشکل دارم بعضی ها میرن رو اعصاب . واقعا خیلیا بی جنبن

راستی یادم رفت

سلام

امروز مدرسه خیلی خوب بود

تقریبا حالم بهتر شده اما هنوز عصبیم دوست داشتم حداقل یه تک بزنه که نزد ولی به خدا دیگه مهم نیست منم اصلا زنگ نزدم بهش اخه ارزش نداره

بچه ها راست میگن اون با کسایی دیگست سرش خیلی شلوغه منم دیگه اهمیتی نمیدم

اون دوستم دیشب میگه خیلییی زنگ زدم ج نداده فکر کنم یکی از دوست دختراش پیشش بوده وگرنه از خداشه کسی بهش زنگ بزنه گفتم دوباره بزنه نمیدونم محل میزاره یا نه !!

دوباره میام خبری میدم

[ دوشنبه سوم مهر 1391 ] [ 15:33 ] [ اناهیتا ] [ ]


باز...

سلام بچه ها پست قبلی رو پاک نمیکنم ولی نادیده بگیرید

همش خیالات بود خیلی سادگی کردم که فکر کردم اون میخواد رابطه جدی داشته باشه  اون فقط میخواستم یکی رو داشته باشه برای س... ! دیگه از چشمم افتاده دارم جدی میگم حرفاشو وقتی به یاد میارم دوس دارم خودمو آتیش بزنم نمیفهمم چرا بهش دل بستم باهاش رابطمو تموم کردم دیروز ظهر بعدش اس داد که (( ادم وقتی کسیو دوست داره نمیتونه فراموشش کنه فقط به نبودنش عادت میکنه تقدیم به کسی که نبودنش مثل فراموش کردنش غیرممکنه)) راستش اگه این جمله واقعیت داشت خیلی خوشحال میشدم اما دروغ محض منم بهش اس دادم اگه این جمله واقعیت داشت دیگه چیزی از خدا نمیخواستم کاش واقعیت داشت بعد اس داد امیدتو نسبت به خدا از دست نده منم اس دادم اگه خدابه من توجهی میکرد ادمی به بی تفاوتی و نامردی رو جلو راهم قرار نمیداد و خلاصه شب که خواب بودم زنگید بیدار شدم اما قطع شد بعد دیدم اس داد و بعد کلی اس گفت یه چیز بگم باور میکنی؟

گفتم بگو گفت دلم برا صدات تنگ شده زنگ میزنم جواب بده و زنگ زد و گفت آخییییش ارامش گرفتم

بعد گفت خیلی بی معرفتی چرا زنگ نمیزنی ؟ منم گفتم که بهت گفته بودم دیگه بهت زنگ نمیزنم

بعد احساس کردم عصبی شد یه دفعه گفت بار اول و اخرم بود بهت زنگ زدم منم گفتم کاری نداری؟؟ زود خداحافظی کردم راستش منم آرامش گرفتم با صداش ولی..... دیگه نباید بهش فکر کنم دیروز خیلی گریه کردم دوباره داره بلای داریوش سرم میاد امروز تو مدرسه شمارشو دادم به دوستم که امتحانش کنه ببینم با کسی دوست میشه که مطمئنم میشه ولی اخر شب قراره زنگ بزنه خیلی دوست دارم ببینم چی به دوستم میگم

الان باید برم بیرون دوباره میام

بای

[ یکشنبه دوم مهر 1391 ] [ 16:31 ] [ اناهیتا ] [ ]


بالاخره یه اتفاق خوب افتاد

بچه هااا سلام

بالاخره اتفاق خوبی افتاد

عصر همون روز که اومدم اپ کردم از بیرون که برگشتم دلم نگرفت بیخیالش شم بهش زنگ زدم چون فکر کردم حتما یه اتفاقی افتاده براش بعد با خنده جواب داد من خیلییییییی باهاش دعوا کردم فقط ۳ تومان شارژ رفت و باهاش بحث میکردم گفت یه مشکلی  پیش اومده و از این حرفا منم گفتم برای یه بار هم که شده بزار بهش اطمینان کنم ازم معذرت خواهی کرد و منم بخشیدمش

الان احساس میکنم داره سعی میکنه که رابطمونو جدی کنه مطمئنم . دیروز عصر یکی زنگ زد به خطم یه مزاحم احساسم بهم گفت که خودش این مزاحمه رو گذاشته که امتحانم کنه منم رد تماس دادم و گوشی رو خاموش کردم

بعد شب گفت که چرا گوشیتو خاموش کردی گفتم چرا؟ گفت عصری زنگ زدم فکر کرد نفهمیدم اما اون زنگ نزده بود همون مزاحمه بود خلاصه فهمیدم که کار خودش بوده فکر کنم دیگه بهم اطمینان داشته باشه

شب بهم گفت یه سوال بپرسم راستشو میگی گفتم بگو گفت قسم میخوری که دوسم داری؟
نمیدونستم چی باید بگم نه میخواستم بگم اره که پرو شه نه میخواستم بگم نه که فکر کنه دوستش ندارم یکم مکث کردم و گفتم پرو نشی ها ولی اره خندید گفتمش البته دوست داشتنم مثل مال شما نیست واقعیه بهت وابسته شدم گفت به خدا منم اگه میبینی دارم باهات حرف میزنم و همیشه زنگ میزنم  واس میدم واسه اینه که وابسته شدم منم گفتم عر عر

من هیچوقت به پسری اطمینان نمیکنم اما احساسم بهم میگه این خیلی صادقه دلم میگه باهاش بمون خداییش بهش وابسته شدم . امروز هفته آشناییمونه

امروز دوستیمون یک هفته شد

خیلی جالب بود برام معمولا پسرا به این چیزا دقت نمیکنن اما اون خودش بهم گفت

خلاصه خیلی خوش میگذره احساس خوبی دارم باهاش

داره زنگ میزنه من برم دیگه

بای

 

 

[ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ] [ 13:27 ] [ اناهیتا ] [ ]


غیر از من

سلام دوستان

یه مشکلی برام پیش اومده دوس دارم باشما هم در میون بزارم لطفا نظر بدید و بگید چیکار کنم به کمکتون نیاز دارم

من امسال مسافرت رفتم کرمانشاه بعدش هتل گرفتیم و شب اول که دختر داییم پیشم بود گفت که پسرای کرمانشاه خیلی نازن گفت کرد ها خوشکلن بیا فردا با یکی شیم من اول گفتم بیخیال حوصله ندارم  بعد دختر خالمم گفت که اره یکیو تور کن من مخالفت کردم  اما روز بعد که رفتیم پاساژ ارگ برای خرید یه پسری قدوهیکا تووووپ خیلییییی هم خوشکل گفت که بیا شماره بگیر من محلش نزاشتم در پاساژ ارگ دستمو گرفت و شماره رو گذاشت کف دستم خداییش منم ردش نکردم صادقانه بگم

ظهر بعد ناهار اس دادم ج نداد بعد تک زدم خلاصه اس داد بهم و باهم حرفیدیم تا عصر فکر نمیکردم انقدر بچه با معرفتی باشه خیلی مهربون بود با اینکه انقدرم خوشکل بود اما اصلا مغرور نبود من از شخصیتش خوشم اومد واقعا بعد روز بعد که رفتیم طاق بستان بعدش رفتیم پاک لاله بهش گفتم اونجام اونم خونشون اون نزدیکی ها بود بعد اومد و رفتم اون پایین پایینا که ببینمش بعدش دیگه ۲دقیقه حرف زدیم و یه عکس انداختم ازش و بعدش که خداحافظی کردیم و خلاصه اون چندروز خیلی باهم رابطمون خوب بود

بعدش که اومدم شهر خودمون دل گرفته بودم فهمیدم بهش وابسته شدم بازم در ارتباط بودیم تا امروز صبح بازم باهم حرف زدیم اما ظهر بهش اس دادم جواب نداد  حتی الانم که زنگ زدم ج نداد ممکنه خواب باشه یا هرچیز دیگه ولی من مطمئنم با من تنها نیست اخه غیر ممکنه خیلی پسرخوبیه اما وقتی کسی ج تلفنمو نده خیلی عصبی میشم  فکرم همه جا میره دست خودم نیست برای اولین بار انقدر راحت به پسری دل بستم فکر نمیکردم انقدر زود بهش وابسته بشم هنوز یه هفته نیست که باهاشم اخه خلاصه یک ساعت پیش با اهنگ جیپسیکینگ خیلی گریه کردم واقعا ناراحت بودم بهش اس دادم که دیگه مزاحمت نمیشم بای و چندتا چیز دیگه و گوشیمو پرت کردم یه جای دیگه نمیدونم الان اس داده یا نداده که مطمئنم نداده

خیلیییییی ناراحتم به خدا بچه ها توروخدا بگید چیکار کنم انقدر براش بی ارزشم که حاضر نبود ج بده

اینم از شانس منه

 

[ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ] [ 16:9 ] [ اناهیتا ] [ ]